اسماعيل
اسماعيل
اسماعيل
نويسنده: رحمت حقي پور
... اينكه سبك رئاليسم را در داستان نويسي امروز، بايد منسوخ شده تلقي كنيم، (به گواهِ آثارِ درخشاني كه هنوز در بسياري از كشورها، در اين زمينه خلق ميشود) نميتواند نظريه چندان درستي باشد. ظرفيتهاي اين شيوه روايتي آنقدر گسترده است كه همچنان نظر نويسندگان دنيا را به سوي خود جلب ميكند. اين نويسندگان بنا به نوع نگاه شان، دو طيف را تشكيل مي دهند. طيف اول با انجام نوآوريهايي به لحاظ فرم و ساختار، به رئاليسم چهره هاي تازه و امروزي مي دهند و طيف دوم، اين سبك را به همان شكل سنتي آن مورد استفاده قرار مي دهند و بعضآ در اين حوزه آثاري به ياد ماندني را از خود به جا مي گذارند...
رمان «اسماعيل»، نوشته امير حسين فردي، بي گمان يكي از همين دست آثار است كه در مدت زمان كمي به چاپ دوم رسيد و مخاطبان پر شمار خود را پيدا كرد. نويسنده رمان اسماعيل، زاويه ديد سوم شخص مفرد را برگزيده است كه طريقه اي معهود در روايت داستانهاي واقع گراست. زمينه داستان مقطعي از دوران رژيم ستم شاهي و سالهاي آخرِ آن را كه به انقلاب اسلامي پيوند ميخورد، در بر ميگيرد. بنابراين نويسنده در حين نگارش اثر، نيم نگاهي هم به تاريخ انقلاب و زمينه هاي پيدايش آن نيز داشته است. اسماعيل، قهرمان داستان، در خانواده اي فقير به دنيا مي آيد. پدرش رفتگر شهرداري است و مادرش زن شريف و كوشايي است كه بعد از مرگ پدر، بار خانواده را به تنهايي بدوش ميكشد. اسماعيل فقر و كمبود را به همه وجودش احساس ميكند. پاتوق او قهوه خانه علي خالدار است و بهترين تفريح اش همنشيني با اين قهوه چي و دوستاني است كه آنجا پيدا ميكند. جامعه در بحراني همه جانبه دست و پا مي زند و موجهاي اين بحران آدمها را به هر سو پرتاب ميكند و اسماعيل، قهرمان داستان هم از اين قانون مستثني نيست. مادر كار ميكند تا خرج او و برادر كوچك اش (محبوب) را بكشد. اما زندگي سخت و بي رحم است. اسماعيل به تك و تا مي افتد كه سر كار برود و دستي زير بال مادر كند. علي خالدار به كسي سفارش مي دهد تا كاري در بانك برايش دست و پا كنند. مقدمات به زودي فراهم مي آيد و اسماعيل بايد براي معرفي خود به محل كار برود. اين امر او را در موقعيت جديدي قرار مي دهد كه طنز تلخ و گزنده اي در آن به چشم ميخورد :
(.. اسماعيل اين بار صبح زود بيدار شد. صورتش را تراشيد. با عجله صبحانه خورد و پاي آينه ايستاد. مادر از پيش همه چيز را آماده كرده بود. كت، شلوار، پيراهن و كراوات... اول پيراهن و شلوارش را پوشيد. نوبت به كراوات كه رسيد، خم شد و مادر حلقه آن را با احتياط از سرش رد كرد و انداخت دور گردنش. اسماعيل راست ايستاد. حلقه را از ميان يقه آهار زده گذراند. زائده را تنگ كشيد و گره را روي سيبكش ميزان كرد. موفق شده بود. بعد به خودش نگاه كرد. به پيشاني، ابروها، گونه ها، چشمها، بيني، چانه، حالت گردن، همه اجزاي بدنش با اضافه شدن كراوات عوض شده بود...ص 31).
اسماعيل در حال استحاله است. شرايط موجود ميخواهد هويتي ساختگي به او بدهد. شخصيت اش را از صدق و صفا و سادگي تهي كند. اما اسماعيل نميخواهد اين تغيير رفتار و ماهيت را كه به نوعي مسخ شدن شبيه است بپذيرد. نويسنده اين تقابل دروني و بيروني قهرمان داستان را، بدون دخالت خود و فقط به وسيله كنشهاي ذهني و رفتاريِ قهرمان پيش ميبرد. اسماعيل عليرغم بي قيدي و يله گيِ ذاتيِ خود، كارمند بانك ميشود، اما همچنان بنا به سرشت قلندرانه خود از پذيرش مقررات و قوانين دست و پاگيري كه نظام طاغوت را سر پا نگه مي دارد تن مي زند و در نهايت هم از شغل اش استعفا مي دهد. جامعه و محيط كار او، چندان تفاوتي با هم ندارند. فضاي خاكستري و روابط غير انساني آدمها، همه جا حاكم است و اسماعيل در چنين حال و هواي غربت زده اي، ناخود آگاه به اين حقيقت دست پيدا ميكند كه عشق تنها نجات دهنده است. معصومانه دل در گروِ عشق دختري به نام سارا ميسپارد. دلدادگي اش به دختر آنقدر زياد ميشود كه مادر را نگران ميكند. به اسماعيل پيشنهاد مي دهد كه چند روزي براي استراحت نزدِ پسر خاله اش ميرزا مناف برود، كه در شمال زندگي ميكند. اسماعيل بار سفر ميبندد و به شمال مي رود و آنجا در همنفسيهاي خود با پسرخاله مادرش ميرزا منافِ صياد، مسير زندگي اش ناگهان عوض ميشود. دنيا را جور ديگري ميبيند و از عشق مفهوم تازهتري را كشف ميكند كه جهاني پر معنا فراروي او ميگشايد. ميرزا مناف، صياد معترض شمالي، به اسماعيل ميگويد:
(... به اين ويلاهاي بزرگ نگاه كن. به اون جنگلا و زمينا، اينا همه اش مال اربابها و درباري هاس. از اون هتل بزرگ گرفته تا شيلات و كشتيها، همه اش مال خود شونه. ماها هم برده اوناييم. ظاهرآ هم وضعمون نسبت به برده هاي قديم بهتره، ولي اين در، بر همون پاشنه ميگرده. بعد از ما هم بچه هاي ما وارثِ فقر و فلاكتِ ما ميشن و تا وضع اينه، بدبختي ما هم ادامه داره. حيف كه از زندگي لذت نبرديم. فرصت نشد به گردش آسمان و زمين فكر كنيم. عطرِ گلها رو به مشام بسپاريم. زيباييهاي هستي رو بشناسيم. نرفتيم، نگشتيم، نديديم و تموم شديم و رفتيم...ص 91).
بازگشت اسماعيل از شمال، دوباره او را در چرخه روزمرگيهايي مي اندازد كه رها شدن از آن در توان هر كسي نيست. ابتذال و فقر فرهنگي، همه لايه هاي جامعه را فرا گرفته است. اسماعيل سرخورده از اوضاع زمانه، دل و دماغِ كار كردن در بانك را ندارد. حالا همه اطرافيان از عشق نا فرجام او نسبت به سارا با خبر شده اند ؛ عشقي كوتاه و رؤيا زده، كه راهِ او را به سوي عشقي بزرگتر و زيباتر باز كرد:
(... ماه به ماه تغيير كرد. از شعبه كه بر ميگشت، يا سرش به كتاب بود و يا مي رفت مسجد. وعاظ معروف تهران را شناخته بود. اين در و آن در مي زد تا خودش را به جلسه سخنرانيهايشان برساند. مثل آدمهاي تشنه، در جستجوي چشمه بود. وقتي به آن مي رسيد، عطشان مينوشيد و بر ميخاست و به راه مي افتاد. اما باز هم تشنه ميشد و باز در پي چشمه و بركه اي كه تشنگي اش را فرو بنشانَد مي رفت. اهلِ نماز و حلال و حرام شده بود. ميخواست يك مسلمان واقعي باشد. تصميم گرفت ريش بگذارد. سليماني مخالفت كرد. بخش نامه بانك را نشانش داد كه داشتنِ ريش را ممنوع كرده بود. در عوض زدنِ كراوات الزامي بود... ص 183).
نويسنده به خوبي از عهده ترسيمِ روندِ تغيير شخصيت يافتن اسماعيل، و حركتِ او به سوي تكامل و تعالي بر آمده است. زمينه هايي كه قهرمان داستان را به صفِ انقلابيون و مبارزانِ مسلمان انقلاب اسلامي، ميكشانَد، كاملا مناسب و طبيعي به نظر مي رسند.
حوادث فرعي رُمان، از دلِ روابطِ اجتماعي و عاطفي آدمهاي آن بر مي آيند و نويسنده، آنها را از بيرون به بدنه داستان تحميل نميكند.
شخصيتها، هر كدام بسته به فرهنگ و موقعيت اجتماعي خود، حرف مي زنند و واكنش نشان مي دهند؛ و اين باعث آمده با مخاطب با ديالوگهاي داستان، ارتباط صميميتري بر قرار نمايد. نويسنده اگر چه محور روايتش را، انقلاب و مبارزه مردم عليه رژيم ستمگر پهلوي قرار داده است، اما در متنِ اثر، هيچ نشانه اي از شعار زدگي به چشم نميخورد. زبانِ داستان از ريتمِ ميانه اي برخوردار است كه دقيقآ متناسب با محتواي آن است؛ محتوايي كه اگر چه بار حماسي و ستيهندگي دارد، اما آدمهايش سوپَر من نيستند، افرادِ آشنايي هستند كه ما دور و بر خودمان ميبينيم ؛ افرادي كه امثال آنها با ايمان و شجاعت خود، پيروزي انقلاب اسلامي را رقم مي زدند. اين ويژگيها در كنارِ نثرِ روان و با طراوت نويسنده به رمان اسماعيل، جايگاه ويژه اي بخشيده است كه براي ادبيات داستاني ما ميتواند غنيمت باشد...
منبع: پگاه حوزه
/خ
رمان «اسماعيل»، نوشته امير حسين فردي، بي گمان يكي از همين دست آثار است كه در مدت زمان كمي به چاپ دوم رسيد و مخاطبان پر شمار خود را پيدا كرد. نويسنده رمان اسماعيل، زاويه ديد سوم شخص مفرد را برگزيده است كه طريقه اي معهود در روايت داستانهاي واقع گراست. زمينه داستان مقطعي از دوران رژيم ستم شاهي و سالهاي آخرِ آن را كه به انقلاب اسلامي پيوند ميخورد، در بر ميگيرد. بنابراين نويسنده در حين نگارش اثر، نيم نگاهي هم به تاريخ انقلاب و زمينه هاي پيدايش آن نيز داشته است. اسماعيل، قهرمان داستان، در خانواده اي فقير به دنيا مي آيد. پدرش رفتگر شهرداري است و مادرش زن شريف و كوشايي است كه بعد از مرگ پدر، بار خانواده را به تنهايي بدوش ميكشد. اسماعيل فقر و كمبود را به همه وجودش احساس ميكند. پاتوق او قهوه خانه علي خالدار است و بهترين تفريح اش همنشيني با اين قهوه چي و دوستاني است كه آنجا پيدا ميكند. جامعه در بحراني همه جانبه دست و پا مي زند و موجهاي اين بحران آدمها را به هر سو پرتاب ميكند و اسماعيل، قهرمان داستان هم از اين قانون مستثني نيست. مادر كار ميكند تا خرج او و برادر كوچك اش (محبوب) را بكشد. اما زندگي سخت و بي رحم است. اسماعيل به تك و تا مي افتد كه سر كار برود و دستي زير بال مادر كند. علي خالدار به كسي سفارش مي دهد تا كاري در بانك برايش دست و پا كنند. مقدمات به زودي فراهم مي آيد و اسماعيل بايد براي معرفي خود به محل كار برود. اين امر او را در موقعيت جديدي قرار مي دهد كه طنز تلخ و گزنده اي در آن به چشم ميخورد :
(.. اسماعيل اين بار صبح زود بيدار شد. صورتش را تراشيد. با عجله صبحانه خورد و پاي آينه ايستاد. مادر از پيش همه چيز را آماده كرده بود. كت، شلوار، پيراهن و كراوات... اول پيراهن و شلوارش را پوشيد. نوبت به كراوات كه رسيد، خم شد و مادر حلقه آن را با احتياط از سرش رد كرد و انداخت دور گردنش. اسماعيل راست ايستاد. حلقه را از ميان يقه آهار زده گذراند. زائده را تنگ كشيد و گره را روي سيبكش ميزان كرد. موفق شده بود. بعد به خودش نگاه كرد. به پيشاني، ابروها، گونه ها، چشمها، بيني، چانه، حالت گردن، همه اجزاي بدنش با اضافه شدن كراوات عوض شده بود...ص 31).
اسماعيل در حال استحاله است. شرايط موجود ميخواهد هويتي ساختگي به او بدهد. شخصيت اش را از صدق و صفا و سادگي تهي كند. اما اسماعيل نميخواهد اين تغيير رفتار و ماهيت را كه به نوعي مسخ شدن شبيه است بپذيرد. نويسنده اين تقابل دروني و بيروني قهرمان داستان را، بدون دخالت خود و فقط به وسيله كنشهاي ذهني و رفتاريِ قهرمان پيش ميبرد. اسماعيل عليرغم بي قيدي و يله گيِ ذاتيِ خود، كارمند بانك ميشود، اما همچنان بنا به سرشت قلندرانه خود از پذيرش مقررات و قوانين دست و پاگيري كه نظام طاغوت را سر پا نگه مي دارد تن مي زند و در نهايت هم از شغل اش استعفا مي دهد. جامعه و محيط كار او، چندان تفاوتي با هم ندارند. فضاي خاكستري و روابط غير انساني آدمها، همه جا حاكم است و اسماعيل در چنين حال و هواي غربت زده اي، ناخود آگاه به اين حقيقت دست پيدا ميكند كه عشق تنها نجات دهنده است. معصومانه دل در گروِ عشق دختري به نام سارا ميسپارد. دلدادگي اش به دختر آنقدر زياد ميشود كه مادر را نگران ميكند. به اسماعيل پيشنهاد مي دهد كه چند روزي براي استراحت نزدِ پسر خاله اش ميرزا مناف برود، كه در شمال زندگي ميكند. اسماعيل بار سفر ميبندد و به شمال مي رود و آنجا در همنفسيهاي خود با پسرخاله مادرش ميرزا منافِ صياد، مسير زندگي اش ناگهان عوض ميشود. دنيا را جور ديگري ميبيند و از عشق مفهوم تازهتري را كشف ميكند كه جهاني پر معنا فراروي او ميگشايد. ميرزا مناف، صياد معترض شمالي، به اسماعيل ميگويد:
(... به اين ويلاهاي بزرگ نگاه كن. به اون جنگلا و زمينا، اينا همه اش مال اربابها و درباري هاس. از اون هتل بزرگ گرفته تا شيلات و كشتيها، همه اش مال خود شونه. ماها هم برده اوناييم. ظاهرآ هم وضعمون نسبت به برده هاي قديم بهتره، ولي اين در، بر همون پاشنه ميگرده. بعد از ما هم بچه هاي ما وارثِ فقر و فلاكتِ ما ميشن و تا وضع اينه، بدبختي ما هم ادامه داره. حيف كه از زندگي لذت نبرديم. فرصت نشد به گردش آسمان و زمين فكر كنيم. عطرِ گلها رو به مشام بسپاريم. زيباييهاي هستي رو بشناسيم. نرفتيم، نگشتيم، نديديم و تموم شديم و رفتيم...ص 91).
بازگشت اسماعيل از شمال، دوباره او را در چرخه روزمرگيهايي مي اندازد كه رها شدن از آن در توان هر كسي نيست. ابتذال و فقر فرهنگي، همه لايه هاي جامعه را فرا گرفته است. اسماعيل سرخورده از اوضاع زمانه، دل و دماغِ كار كردن در بانك را ندارد. حالا همه اطرافيان از عشق نا فرجام او نسبت به سارا با خبر شده اند ؛ عشقي كوتاه و رؤيا زده، كه راهِ او را به سوي عشقي بزرگتر و زيباتر باز كرد:
(... ماه به ماه تغيير كرد. از شعبه كه بر ميگشت، يا سرش به كتاب بود و يا مي رفت مسجد. وعاظ معروف تهران را شناخته بود. اين در و آن در مي زد تا خودش را به جلسه سخنرانيهايشان برساند. مثل آدمهاي تشنه، در جستجوي چشمه بود. وقتي به آن مي رسيد، عطشان مينوشيد و بر ميخاست و به راه مي افتاد. اما باز هم تشنه ميشد و باز در پي چشمه و بركه اي كه تشنگي اش را فرو بنشانَد مي رفت. اهلِ نماز و حلال و حرام شده بود. ميخواست يك مسلمان واقعي باشد. تصميم گرفت ريش بگذارد. سليماني مخالفت كرد. بخش نامه بانك را نشانش داد كه داشتنِ ريش را ممنوع كرده بود. در عوض زدنِ كراوات الزامي بود... ص 183).
نويسنده به خوبي از عهده ترسيمِ روندِ تغيير شخصيت يافتن اسماعيل، و حركتِ او به سوي تكامل و تعالي بر آمده است. زمينه هايي كه قهرمان داستان را به صفِ انقلابيون و مبارزانِ مسلمان انقلاب اسلامي، ميكشانَد، كاملا مناسب و طبيعي به نظر مي رسند.
حوادث فرعي رُمان، از دلِ روابطِ اجتماعي و عاطفي آدمهاي آن بر مي آيند و نويسنده، آنها را از بيرون به بدنه داستان تحميل نميكند.
شخصيتها، هر كدام بسته به فرهنگ و موقعيت اجتماعي خود، حرف مي زنند و واكنش نشان مي دهند؛ و اين باعث آمده با مخاطب با ديالوگهاي داستان، ارتباط صميميتري بر قرار نمايد. نويسنده اگر چه محور روايتش را، انقلاب و مبارزه مردم عليه رژيم ستمگر پهلوي قرار داده است، اما در متنِ اثر، هيچ نشانه اي از شعار زدگي به چشم نميخورد. زبانِ داستان از ريتمِ ميانه اي برخوردار است كه دقيقآ متناسب با محتواي آن است؛ محتوايي كه اگر چه بار حماسي و ستيهندگي دارد، اما آدمهايش سوپَر من نيستند، افرادِ آشنايي هستند كه ما دور و بر خودمان ميبينيم ؛ افرادي كه امثال آنها با ايمان و شجاعت خود، پيروزي انقلاب اسلامي را رقم مي زدند. اين ويژگيها در كنارِ نثرِ روان و با طراوت نويسنده به رمان اسماعيل، جايگاه ويژه اي بخشيده است كه براي ادبيات داستاني ما ميتواند غنيمت باشد...
منبع: پگاه حوزه
/خ
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}